نگاهی دقیقتر به رویداد
از دیروز بارها و بارها فیلمی را دیدهام که در فضای مجازی دستبهدست میشود؛ فیلمی کوتاه اما سنگینتر از هزاران صفحه تحلیل سیاسی و امنیتی. دختری کوچک با چشمانی اشکبار و صدایی لرزان، رو به تصویر پدر شهیدش میگوید: بابا، من که دوست داشتم هر شب باهات بازی کنم... حالا با کی بازی کنم؟ دیگه نمیدونم با کی بازی کنم... بابای مهربونم، بابا بیا به من کمک کن.
هر بار که این جملات را میشنوم، بغضی سنگین گلویم را میفشارد. هر بار دلم میخواهد به این کودک بگویم: دخترم، تو هیچ تقصیری نداری. تو فقط کودکی هستی که حق داشت پدرش را کنار خود داشته باشد؛ حق داشت شبها با او بازی کند، بخندد و آیندهاش را در سایه محبت او بسازد. این چند جمله کوتاه، شاید تلخترین روایت از جنگ باشد. جنگ را گاهی با آمار شهدا، تعداد موشکها و تحلیلهای سیاسی میسنجند، اما حقیقت جنگ در همین چند کلمه نهفته است؛ در دلتنگی کودکی که هنوز معنای شهادت را نمیفهمد و فقط میداند کسی که هر شب با او بازی میکرد، دیگر به خانه بازنمیگردد شاید برای بسیاری از ما، یک خبر پس از چند روز به فراموشی سپرده شود، اما برای این کودک، فقدان پدر یک تیتر گذرا نیست؛ واقعیتی است که هر روز با آن بیدار میشود و هر شب با آن به خواب میرود. اما پرسش اصلی اینجاست؛ پاسخ این دختر را چه کسی میدهد؟ چه کسی میتواند جای خالی پدری را پر کند که دیگر هرگز به خانه بازنمیگردد؟ نمی دانم شاید عمو ترامپ سلطنت طلبها و یا شاید دیپلمات هایی که هردم به جای مقاومت حرف از مذاکره باترامپی می زنند که هیچوقت اشتهایش سیر نمی شود!!!!فاطمه برخورداریان
