نگاهی دقیقتر به رویداد
گاهی فاصله، سختترین مجازات یک خبرنگار است.
تمام سالهای خبرنگاریام عادت کرده بودم که از نزدیک نوشتن خبر و روایت را تمرین کنم. اما اینبار، مهمترین روایت زندگیام را از پشت قاب تلویزیون نوشتم؛ با چشمانی که اشک، اجازه دیدن به آنها نمیداد.
از ساعت پنج صبح بیدار بودم. خانه ساکت بود، اما دل من غوغایی داشت که هیچ واژهای توان توصیفش را نداشت. تلویزیون روشن بود و دوربین، مصلی تهران را نشان میداد؛ دریایی از انسان که دلتنگ تر از سحری که خبر قطعی شهادت امام شهیدمان را شنیده بودند و حالا آمدند تا آخرین وداع را رقم بزنند. من هیچوقت قسمت نشد در دیدارهایت باشم. نه آن روزهایی که دعوت میکردی و مشتاقانه مردم به حسینیه میآمدند، نه امروز که برای آخرین بدرقه، فاصله میان من و تو به اندازه تمام جغرافیا شد. حسرت عجیبی است؛ حسرت ندیدن.
حسرت سلامی که هیچوقت از نزدیک گفته نشد.
پیکر رهبر شهیدم همراه با خانواده اش در جایگاه قرار داشت؛ آرام، باشکوه و در میان انبوه گلهای سفید رنگ و نگاههایی که هنوز ناباور بودند. هر بار دوربین روی چهره مردم مکث میکرد، اشکهایی را میدیدم که دیگر صاحبی نداشتند؛ اشکهایی که از گونه پیرمردی سالخورده تا صورت کودکی که شاید معنای این اندوه را نمیدانست، جاری بود.
وقتی محمد رسولی شعرش را خواند،«اگر قاتل تو را نکشیم از این به بعد کفن جای جامه بر تن ماست، قسم به خون تو، قتل ترامپ گردن ماست،حرامزادهترین جهان چرا زنده است؟سگ جزیره کودکخوران چرا زنده است؟» بغض شاعر، بغض مردم بود حرف همه ی مردم را زده بود، مصلی، آن لحظه بیشتر از آنکه شبیه یک مکان باشد، شبیه قلبی بود که برای یک داغ بزرگ میتپید. و آن روز به دور از هر جناح سیاسی ،مردم فقط انتقام رهبر شهیدشان را می خواستند.
و پسران رهبر، که بعد از این همه سال توانستند از آقازادگی خوشان استفاده کنند و با چشمانی اشک بار در صف اول نماز بایستند و زمزمه کنند اللهم انا لا نعلم الا خیرا ...... ؛ صفی که برای هر فرزندی، سنگینترین جایگاه دنیا بود
پس از اقامه نماز، حداد عادل با چشمانی اشکآلود از دو «زهرا» گفت؛ از دخترش که دیگر در میان جمع نبود و از زهرا کوچولوی چهاردهماههای که نامش زهرا بود،
صحنه دیگری که در ذهنم حک شد، داماد رهبرکه بر پیکر همسر و دختر خردسالش ایستاده و نماز میخواند؛ تصویری که واژهها در برابرش ناتوان بودند. گاهی اندوه، آنقدر بزرگ است که حتی خبرنگار هم فقط میتواند سکوت کند.
پس از مراسم وداع، تشییع آغاز شد. پیکر بر خودرویی که با الهام از ضریح مطهر امام رضا(ع) طراحی شده بود، آرام در میان خیابانها حرکت میکرد. جمعیت، موج میشد؛ موجی که هر لحظه بزرگتر میشد و هر کس تنها تلاش میکرد برای آخرین بار، نگاهی به پیکر رهبر شهید بیندازد.
و من، خبرنگاری که همیشه روایت دیگران را مینوشت، امروز فهمیدم بعضی روایتها هرگز تمام نمیشوند؛ فقط هر روز، با دلتنگی، ادامه پیدا میکنند.
من اما کیلومترها دورتر بودم.
تمام سهمم از این بدرقه، قابی بود که هر چند دقیقه با اشکهایم تار میشد. این چند روز نتوانستم حتی یک جمله بدون لرزش بنویسم. فقط نشستم و تماشا کردم؛ تماشای مردمی که هر کدام روایتی از داغ را بر دوش میکشیدند.
بعضی روایتها را نمیشود با قلم نوشت؛ باید با اشک روایتشان کرد.
و این، روایتی بود که من، نه از میان جمعیت، که از پشت قاب تلویزیون نوشتم؛ روایتی که هرگز از خاطرم پاک نخواهد شد.فاطمه برخورداریان

آنچه باید بدانیم
کارشناسان میگویند شفافیت در اجرای برنامهها و انتشار منظم اطلاعات، تصمیمگیری را برای مردم و فعالان این حوزه آسانتر میکند. تحریریه نقطه ۲۴ این خبر را با اطلاعات تکمیلی بهروزرسانی خواهد کرد.